وب سایت نه چندان رسمی محمد حسن دهدشتی نیا

نثر

چند شب پیش
در میانه های شب
وقتی از خودم کم خود شده بودم   ( فعلا ً فقط کم خود میشوم و نه بی خود...)
داشتم خودم را ورق میزدم
یادم هست که اکثر "من" های دفترم
برایم Bold می شدند
برای هرکدام
یک تیک میزدم
و هی تیک تیک تیک.... تا صبح !
و حالا
به تعداد تسویف های غافلانه ام
تیک ها روی هم تل انبارند و بد جوری بوی جهنم گرفته اند
..... بی گمان این من ها
هیچ کدامشان به  آدم  سجده نمی کنند !

در زمانی که مادرم هنوز در کنارمان بود نوشتم:

 

حالا که تو داری درد میکشی

بگذار دست های چروک خورده ات

تمام روح مرا اتو بکشد

شما اینجا هستید: خانه دل نوشته نثر